تبلیغات
مطالعات زیدیه - داستان زندگی مادر امام زمان
 
مطالعات زیدیه
درباره وبلاگ


سلام به همه دوستان
تلاش اصلی ما در این وبلاگ معرفی تاریخ و میراث فکری زیدیه در فضایی بی‌طرفانه است. البته گاهی اوقات در قالب ویژه‌نامه‌هایی به مذاهب دیگر هم پرداخته می‌شود.

مدیر وبلاگ : محمد حسین کاظمی
یکشنبه 2 خرداد 1395 :: نویسنده : محمد حسین کاظمی


مادر امام زمان(عجل‌الله‌تعالی‌فرجه‌الشریف) شاهزاده‌ای رومی به نام «ملیکه» دختر «یشوع» پسر قیصر روم از نسل شمعون یکی از حواریین حضرت عیسی(علیه‌السلام) است. زندگی این بانوی باکرامت از داستان‌های زیبا و دل‌نشین تاریخ اسلام است.


شیخ صدوق به نقل از «بشر بن سلیمان» که یکی از شیعیان مخلص امام علی النقی و امام حسن عسکری(علیهماالسلام) بود و در همسایگی حضرت در سامرا زندگی می‌کرد می‌نویسد: «روزی از جانب امام هادی(علیه‌السلام) مأمور خرید کنیزی شدم و حضرت توضیحانی در این زمینه به من داد و من‌را به همراه نامه‌ای روانه کرد.

بشر بن سلیمان در ادامه می‌گوید: پس‌ از آن که موفق به خریداری کنیز مورد نظر امام شدم، دیدم آن کنیز نامه امام را می‌بوسید و روی دیدگان و مژگان خود می‌نهاد و بر بدن و صورت می‌کشید.

با تعجب به او گفتم: «نامه‌ای را می‌بوسی که نویسنده آن را نمی‌شناسی! او در جواب من گفت: من «ملیکه» دختر یشوع پسر قیصر روم هستم، مادرم از فرزندان حواریین است و نسبم به شمعون وصی حضرت عیسی(علیه‌السلام) می‌رسد. بگذار داستان عجیب خود را برایت نقل کنم. 

جد من قیصر می‌خواست مرا که سیزده سال بیشتر نداشتم به ازدواج پسر برادرش درآورد و دستور داد تا سیصد نفر از رهبانان مسیحی که از دودمان حواریین عیسی بن مریم(علیه‌السلام) بودند و هفتصد نفر از اعیان و اشراف و چهار هزار نفر از امرا و فرماندهان و سران لشکر و بزرگان مملکت را جمع کنند. آن‌گاه تختی آراسته به انواع جواهرات را روی چهل پایه نصب کرد. وقتی پسر برادرش را روی آن نشانید و صلیب‌ها را بیرون آورد و اسقف‌ها پیش روی او قرار گرفتند و کتاب‌های مقدس را گشودند، ناگهان صلیب‌ها از بلندی به روی زمین فرو ریخت و پایه‌های تخت در هم شکست.

پسرعمویم بی‌هوش از بالای تخت بر روی زمین افتاده و رنگ صورت اسقف‌ها دگرگون گشت و سخت لرزیدند. بزرگ اسقف‌ها چون این صحنه را دید رو به جدم کرد و گفت: پادشاها! ما را از مشاهده این اوضاع منحوس که نشانه زوال دین مسیح و مذهب پادشاهی است، معاف بدار! جدم نیز اوضاع را به فال بد گرفت، با این‌حال به اسقف‌ها دستور داد تا پایه‌های تخت را استوار کنند و صلیب‌ها را دوباره برافرازند و گفت: پسر نگون‌بخت برادرم را بیاورید تا هر طور هست این دختر را به وی تزویج نمایم. باشد که با این وصلت میمون نحسی آن برطرف شود. چون دستور او را عملی کردند، آنچه بار نخست روی داده بود تجدید شد. مردم پراکنده گشتند و جدم با حالت اندوه به حرم‌سرا رفت.

همان شب در خواب دیدم که حضرت عیسی(علیه‌السلام) و شمعون وصی او به همراه گروهی از حواریین در قصر جدم اجتماع کرده‌اند و در جای تخت منبری که نور از آن می‌درخشید قرار دارد.

چیزی نگذشت که حضرت محمد(صلی‌الله‌علیه‌وآله) پیامبر خاتم و داماد و جانشین او و جمعی از فرزندان وی وارد قصر شدند. حضرت عیسی(علیه‌السلام) به استقبال ایشان شتافت و با حضرت محمد(صلی‌الله‌علیه‌وآله) روبوسی کرد و حضرت محمد(صلی‌الله‌علیه‌وآله) فرمود: «یا روح‌الله! من به خواستگاری دختر وصی شما شمعون، برای فرزندم آمده‌ام» و در این هنگام اشاره به امام حسن عسکری(علیه‌السلام) کرد. حضرت عیسی نگاهی به شمعون کرده و گفت: «شرافت به‌سوی تو روی آورده با این وصلت با میمنت موافقت کن». او هم گفت: موافقم.

سپس